آورده اند که زن پرهیزکاری پیوسته پرستش پروردگار می کرد و گاهی نیز به قصر ملکی از ملوک می رفت ، روزی به عادت معهود به همان قصر درآمد و در پهلوی زن ملک نشست. زن ملک گردن بندی که هزار دینار قیمت داشت بدو داده گفت، این را نگاه دار تا من به حمام رفته بیرون آیم. زن پرهیزکار آن را گرفته در منزل ملکه نشست. ملکه به حمامي که در قصر بود رفت و آن زن گردن بند در سجاده گذاشته خود به نماز برخاسته نماز می کرد که پرنده ای آمده آن را ربود و در یکی از شکاف های قصر گذاشت و آن زن بر آن آگاه نشد.
چون زن ملک از حمام درآمد و گردن بند بخواست آن زن برجا نیافت و جستجو کرد اثری از او پدید نشد. به زن ملک گفت به خدا سوگند که هیچکس بدین مکان نیامد و من گردن بند را گرفته در پیش سجاده گذاشته بودم نمی دانم کسی از خادمان او را دیده مرا غافل کرده برداشته است یا نه. غیب را جز خدای تعالی کس نمی داند.
چون این خبر به ملک رسید زن خود را فرمود که آن پرهیزکار بی گناه را بیازارد، ملکه آن زن پرهیزکار را با گون گونه آزار ها بیازرد و آن پاک فطرت به کسی تهمت نبست.
پس از آن ملک فرمود که او را به زندان اندر کردند و قید ها بر دست و پایش بگذاشتند. پس از آن ملک روزی در میان قصر با زن خود نشسته بود که چشمش به پرنده ای افتاد که آن گردن بند را از شکاف دیوار می کشید. در حال ملک بانگ به کنیزکان زد.
کنیزکان آن را از پرنده باز گرفتند. آنگاه ملک دانست که آن زن مظلومه بوده از کردۀ خود پشیمان شد و به حاضر آوردنش بفرمود. چون حاضر آوردند ملک سر او ببوسید و معذرت خواست و مـال بسیار به او داد. آن بی گناه از دنیا گذشته مـال نگرفت و از نزد ملک دل آزرده بیرون رفت و سوگند یاد کرد تا زنده است به منزل ملوک قدم نگذارد.